|
اتاق آخر یادداشت های روزانه یک دیوانه
| ||
|
از من بپرس حال پریشانیم چه شد وقتی نبوده ای سر و سامانی ام چه شد دلداده در هوای زمستانیم چه شد جا مهر مانده بر سر پیشانی ام چه شد ترکش نخورده گزگز انگشتهای من !!! من با تو حرف میزدم اما نداشتی حرفی برای گفتن با ما نداشتی من بی پدر بزرگ شدم با نداشتی با این سوال مسخره : «بابا نداشتی؟» گریه امان نمیدهد و های های من
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:0 ] [ مجید ]
شاعر تر از من که را می شناسی که به هوای با تو بودن راه را اشتباهی از خانه تا تو کج کند که به سمت کعبه تو نمازش را بخواند یا نخواند فرقی نمی کند که بابایم باشی یا نباشی وقتی هویتم را از تو قرض می کنم شاید کودک تو به خانه نیاید مهم نیست مهم این است که دستمال خاطراتش در خانه تو مانده مهم این است که از خانه تو می آید این کودک ، عقب مانده هم که باشد کودن هم که باشد از تو می آید همین و نه همین دیوانه تر از مجید دیوانه که را میشناسی که این قدر زیبا ادای عاقلان را در بیاورد اما برادر فراموش کردی که مجید ، دیوانه ای بیش نبود؟ حرف زیاد است و مجال کم عیب از من است که فکر می کردم شهر عاقلان برای مجید دیوانه هم جایی دارد اما من نیز چون تو فراموش کرده ام که : مجید فقط یک دیوانه بود [ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ] [ 18:41 ] [ مجید ]
عاشورا دارد می رود و من قلمی تیز نکرده ام
تا به یاد آن عزیز بزرگ به قلب دشمنانش فرو کنم.حال که خود چیزی ندارم از مهدی مرتضوی
بیتی را وام گرفته تقدیم شما می کنم.باشد که قلبی بشکند و اشکی سرازیر شود.این را به
مناسبت یادداشت دهم هدیه می کنم. جاويد ماند
آن سرِ سبزي كه تشنه كام قانع به
تيغ تشنه نشد؛ تا تنور رفت [ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ] [ 8:29 ] [ مجید ]
سلام حالاکه به اینجا رسیدم شاید از خاطرم رفته باشد؟ کدامین عزیز کدامین دوست آری کدامین شما برایم پدر شدید؟ باید از خودتان خجالت بکشید و شاید کمی از من و شاید کمی از پدرم شاعرانه با تو نه با خودم شاید آری شاعرانه با خودم درگیرم و در گیری حق مسلم هر شاعر دیوانه ای است که دارد ... یا ندارد ... من با شما هستم دیوانه ها و شاید کمی با خو درگیرم و کمی با شما و کمی با خدا و کمی ... کم کم دارم اوج میگیرم به آسمان خانه مان بیا شاعر دیوانه با توام تو که از من درگیرتری کمی اوج بگیر کمی با من صحبت کن سنگ قبرم را با آب چاه غسل بده من دیکر دوام نمی آورم [ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ] [ 8:20 ] [ مجید ]
لطفا نخوانید
این شعر های آخر من را نگاه کن دیوانه جان هوای وطن را نگاه کن دارم هوای بابل سبز بهار را نارنج های تازه ی من را نگاه کن *** حالا بپرس تا به کجا می رود دلم حالا نگاه کن که چرا می رود دلم حالا بیا و قلب مرا ... میرود دلم آری برای خاطره ها میرود دلم *** این شعرهای بی سر و ته را نخوان برو این شاعر غریب غزل را مران برو حالا دراین غزل بنشین و اذان بگو با قامت کشیده ولیکن کمان برو *** قد قامت الصلات که وقت اذان شده قد من از نیامدن تو کمان شده شاعر کمی به حال غزل غبطه میخورد شاعر فدای ناز غزلهایتان شده [ دوشنبه بیستم دی 1389 ] [ 11:11 ] [ مجید ]
|
||
| [ نویسنده : مجید پورعباسی ] [ تقدیم به : همه دیوانه های ایران ] | ||